Wednesday, July 13, 2011

درک بی نهایت

باز تنها نشسته ام...تنهایی را مدت ها پیش از خود رانده بودم. دیشب حتی فیس بوکم را دی اکتیو کردم، حس بدی نسبت به تمامی دوستانم داشتم...
از آنکه عاشقش بودم گرفته تا دوست 13 ساله ی چرب زبان یاوه گویم. حتی از اسم کسانی که سالی 1بار کاری به کار من ندارند نیز حالم به هم میخورد...
کاش میتوانستم فکری به حال یاهو بکنم، راستش این را نگه داشتم برای روز مبادا شاید روزی یه دردم بخورد.
قسم خورده ام به روح شیطان عاشق که یک روز بالا بیاورم روی دوستی 13 ساله مان، با محتویات غنی.
10 خرداد "دنیای سوفی" را شروع کردم 3 روز اول 200 صفحه خواندم، بعدش نمیدانم چه شد که تا امروز فقط 90 صفحه خوانده ام.
از یک هفته پیش هم که قند توی دلم آب کرده بودم، راستش برای سفر با دوستی که دوستش دارم، و میدانم دوستم ندارد؛ اصلاًَ هیچ کس را دوست ندارد.
فکر میکنم مثل من نمیتواند کسی را دوست بدارد، حق دارد 4 سال کم نیست.
البته به زمان ربطی ندارد، وقتی کسی را دوست داری، دوست داری دیگر 1روز یا 10 سال...خب این را من میفهمم او با مغز فندقیش که نمیفهمد،...
من که میگویم میفهمد، خودش را زده به نفهمی...من هم از این کارها کرده ام...
سفر کنسل شد به هر حال؛ مثلاًَ به خاطر من...
از یک ماه پیش فکر رفتن تمام مغزم را پر کرده، زبان گنگم را تقویت میکنم...GRE لعنتی برای دیده نشدن معدل شاهکارم خوب است...
همکلاسی نابغه ام فکر کرده فیس بوکم را به خاطر درس خواندن دی اکتیو کرده ام. صبح کلی تشویقم کرد و من فقط لبخند زدم، او که ندید.
مثل پدرم با من رفتار میکند...راضی ام.
کی این دنیای سوفی تمام میشود من خداوند الموت بخوانم، حالا اگر یه بنده خدایی بود میگفت مجبور نیستی حسن صباح بخوانی هاااا، حالا بیا قانعش کن که این کتاب کادوی عمه جونه به من، من چیکار دارم تو چه کوفتی دوس داری...من به چیزی که دوست نداری بیشتر علاقه دارم.
راستی صبح اول وقت ساعت 11 بامداد همون عمه جون اومد بیدارم کرد، چقدر من عاصی ام از دست همه...
چقدر هم دوست دارم بعضیا یی رو که نباید دوست داشته باشم...حالم به هم میخوره از خودم. ولی نمیتونم دروغ بگم...هنوز هم دوسش دارم؛ فقط نمیخوام سر به تنش باشه.

No comments:

Post a Comment